علاج این پوچی سمج
که مرا چون باری بر دوش می کشد،
و قلبم را چون اصراری در مکیدن عصاره اش می فشرد،
چیست؟
شب بو های پشت پنجره به انتظار انقراض خود نشسته اند
و تلخی ِ تردید های عابری در پریدن میانِ "چمران"
بر زبانم جاری است.
باژگونه می شوم و ته نشین های قدیمی ِ مردی را
عق می زنم!
حتی کلماتم هم نتوانستند عاشق بمانند...
اینجا نشسته است
و از تمام روزنه های سرسختِ پوستش،فریاد می کشد.
در گیجگاهش
_آها!درست همینجا_
با همان سلولهای شش گوش موّجه،
کندویی،
جا خوش کرده است.
که ساکنانش،
با زردیِ کور کننده ی دردناک
تنها رفقای تنهاییش هستند.
پس درود بر موریانه ها
که اینچنین طنابهای اتصال را جویده اند.
و سرگردانیم را میانِ خَلق و خاک کامل کرده اند.
اشک هایم را می نوشیم
و بر خلوتِ خاکستریِ مغزم،قدم می زنیم
فراموش می شویم.
و تمام نقطه ها را در انتهای جمله می کوبیم.
انگار هم نه انگار که "سایه" و "سیاه" تنها بازی دل خوشکنک حروف است در جابه جایی.و احیانا اگر روزی کسی بودم که "سایه اش همیشه توی محوطه می شکست و نصف اش می افتاد روی نیمکت و باقیش روی بوته رز سفید(از همونا که زود پرپر می شن)"حالا دیگر نیستم.
این دیوارهای سفید که به لعنت خدا هم نمی ارزند٬پوک و بی معنی اند و خرده گچ هایشان را هورت می کشند سر شب.حالا هر چقدر هم که "دیوار" باشند و شانه صاف کنند و ادعایشان شود!
من به این چیز ها کاری ندارم.جاپا هایم را روی برف دنبال می کنم و به درک که کجا می روم.
و تنها چیزی که یادم نمی رود جمله توست:"گربه های این خراب شده مثل سنجابها می دوند!"