تبليغاتX
آپاپتوسیس
 

علاج این پوچی سمج

که مرا چون باری بر دوش می کشد،

و قلبم را چون اصراری در مکیدن عصاره اش می فشرد،

چیست؟

شب بو های پشت پنجره به انتظار انقراض خود نشسته اند

و تلخی ِ تردید های عابری در پریدن میانِ "چمران"

بر زبانم جاری است.

باژگونه می شوم و ته نشین های قدیمی ِ مردی را

عق می زنم!

حتی کلماتم هم نتوانستند عاشق بمانند...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 11:27 توسط ترلان |

چیزی شبیه من

اینجا نشسته است

و از تمام روزنه های سرسختِ پوستش،فریاد می کشد.

 

در گیجگاهش

_آها!درست همینجا_

با همان سلولهای شش گوش موّجه،

کندویی،

جا خوش کرده است.

که ساکنانش،

با زردیِ کور کننده ی دردناک

تنها رفقای تنهاییش هستند.

پس درود بر موریانه ها

که اینچنین طنابهای اتصال را جویده اند.

و سرگردانیم را میانِ خَلق و خاک کامل کرده اند.

 

اشک هایم را می نوشیم

و بر خلوتِ خاکستریِ مغزم،قدم می زنیم

فراموش می شویم.

و تمام نقطه ها را در انتهای جمله می کوبیم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:46 توسط ترلان |

کسالت ام را به بند می آویزم و به انتظار خشک شدن اش نمی مانم.می روم.

انگار هم نه انگار که "سایه" و "سیاه" تنها بازی دل خوشکنک حروف است در جابه جایی.و احیانا اگر روزی کسی بودم که "سایه اش همیشه توی محوطه می شکست و نصف اش می افتاد روی نیمکت و باقیش روی بوته رز سفید(از همونا که زود پرپر می شن)"حالا دیگر نیستم.

این دیوارهای سفید که به لعنت خدا هم نمی ارزند٬پوک و بی معنی اند و خرده گچ هایشان را هورت می کشند سر شب.حالا هر چقدر هم که "دیوار" باشند و شانه صاف کنند و ادعایشان شود!

من به این چیز ها کاری ندارم.جاپا هایم را روی برف دنبال می کنم و به درک که کجا می روم.

و تنها چیزی که یادم نمی رود جمله توست:"گربه های این خراب شده مثل سنجابها می دوند!"

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 10:2 توسط ترلان |